تبليغاتX
مرغ عشق
مرغ عشق
" من غم را در سکوت, سکوت را در شب, شب را در بستر و بستر را بخاطر اندیشیدن بتو دوست دارم "
ادامه دارد ...

در

انجمن نجیب زادگان پارسی گو

2 نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:31  با دستان مبارک مهدی | 
... وخداوند عشق راآفرید

می نویسم خاطراتی تابماندیادگاری

گرنباشم روزگاری این بماندیادگاری

 

 

 

 

خدایا مرا بی یار مگذار

ستم به کن اما تار مگذار

بگیر از من فروغ دیده ام را

ولی در حسرت دیدار مگذار

 

 

برو ای روی تو باغ و بهارم

خیالت مونس شبهای تارم

خداوندا که در دنیای فانی

به غیر عشق تو عشقی ندارم

 

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 10:42  با دستان مبارک مهدی | 
عشق من ...

عشق فرمان داد که به تو فکر کنم

زیر لب اسم تو را ذکر کنم

2 نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 10:54  با دستان مبارک مهدی | 

زندگی هرلحظه باهم بودن است

جاده عشق باهم پیمودن است

همسفر بودن همیشه هر نفس

یعنی ارامش و اسوده بودن است

زندگی به من اموخت که چگونه اشک بریزم

اما اشک به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

2 نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 18:46  با دستان مبارک مهدی | 
بی وفایی کجایی

نکردم من دراین دنیاگناهی

فقط کردم به چشمانت نگاهی

اگر باشد گناه من دراین دنیا نگاهی

مجازاتم بکن هرطورکه خواهی

بعد از تو دیگر یار نگیرم نگیرم نگیرم

بعد از تو زه غم من بمیرم بمیرم بمیرم

چه قدر سخته جدایی منم دارم خدایی

نشستم تا بییایی بگویم بی وفایی کجایی وای کجایی

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 16:59  با دستان مبارک مهدی | 

 

میرسد روزی که بی من روز ها را سر کنی

میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

میرسد روزی که بی من در کنار عکس من

شعر هایی که گفتم مو به مو از بر کنی

به غیر شبی پریسیدمش با بی قراری

از من کسی را دوست داری

به چشمانش اشک افتاد از خجالت

میان گریه هایش گفت آری!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 15:41  با دستان مبارک مهدی | 
زخم

زخم

مزن زخم زبان هرگز اگر آزاده اي

گر زدي ديگر علاجش نيست كار ساده اي

فضليان آتش بزن اين شعله را خاموش كن

تا نسوزد آتش آرامش بگيرد زخمي دلداده اي  

 

نشدی

بارها از زندگي درس گرفتي ولي از برنشدي

در قيدوبند و بست و حادثه و شر نشدي

فضليان هفتادودو سال زعمر تو گذشت

ميون آدمها هي گشتي و گشتي ولي آدم نشدي

 

حيران

من سرا پا خواهشم در آرزو گم گشته ام

پير فرتوتم كه دربار گنه آغشته ام

آخر پيري شد و نادم نگشتم من هنوز

روز روشن در دل تاريك شب سر گشته ام  

 

2 نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 16:36  با دستان مبارک مهدی | 
عشق من عاشقم باش

2 نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 10:24  با دستان مبارک مهدی | 

 MY

خيلي مي خوامت

عشق من دوستت دارم

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 10:57  با دستان مبارک مهدی | 

وجود مرده‌ي ما را عدم نخواهد خورد

و هيچ جمله‌ي زيبا قلم نخواهد خورد

اگرچه مي‌رود از دست جسم آدمها

به روح سرد زمين دست هم نخواهد خورد

تصور هم وارونه است از مردن

وگرنه هيچ کس از مرگ غم نخواهد خورد

وگرنه هيچ کس از خود خبر نخواهد داشت

و هيچ وقت غم بيش و کم نخواهد خورد

بيا دوباره خيال مرا پريشان کن

که نظم کهنه‌ي دنيا به هم نخواهد خورد

بيا که در همه‌ي عصرهاي سنگ و سکوت

کسي به اسم عزيزت قسم نخواهد خورد

ببند صفحه‌ي پيشاني بلندم را

که سرنوشت من آسان رقم نخواهد خورد

2 نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 11:22  با دستان مبارک مهدی | 
او دير کرده است...

او دير کرده است...

 

آيينه پرسيد که چرا دير کرده است

نکند دل ديگري او را سير کرده است

خنديدم و گفتم او فقط اسير من است

تنها دقايقي چند تأخير کرده است

گفتم امروز هوا سرد بوده است

شايد موعد قرار تغيير کرده است

خنديد به سادگيم آيينه و گفت

احساس پاک تو را زنجير کرده است

گفتم از عشق من چنين سخن مگوي

گفت خوابي سال‌ها دير کرده است

در آيينه به خود نگاه مي‌کنم ـ آه!

عشق تو عجيب مرا پير کرده است

راست گفت آيينه که منتظر نباش

او براي هميشه دير کرده است.

2 نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 9:47  با دستان مبارک مهدی | 
مرگ

 مرگ  

وجود مرده ما را عدم نخواهد خورد

و هیچ جمله دنیا قلم نخواهد خورد

اگر چه می رود از دست جسم آدم ها

به روح سرد زمین دست هم نخواهد خورد

تصور هم وارونه است از مردن

وگرنه هیچ کس از مرگ غم نخواهد خورد

وگرنه هیچ کس از خود خبر نخواهد داشت

و هیچ وقت غم بیش و کم نخواهد خورد

بیا دوباره خیال مرا پریشان کن

که نظم کهنه دنیا بهم نخواهد خورد

بیا که در همه عصرهای سنگ و سکوت

کسی به اسم عزیزت قسم نخواهد خورد

ببند صفحه پیشانی بلندم را

که سرنوشت من اسان رقم نخواهد خورد

2 نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 16:50  با دستان مبارک مهدی | 
قطار عاشقی

قطار عاشقی

 

چشمانم از هجوم تماشا گذشته است                        

از مرز و واقعیت و رویا گذشته است

انگار هیچ وقت نباید بایستد                                  

رودی که از نقابل دریا گذشته است

رودی که می خروشد و با سرعت تمام                     

از مرزهای کوچک دنیا گذشته است

با مشت ناگشوده خود توی ذهن تو                          

مردی درست مثل معما گذشته است

تنها برای تو ست اگر سال های سال                       

از بین روزها تک و تنها گذشته است

دستانت ای مسافر دل کنده از بهشت                       

تنها پل میان دلم با گذشته است

حالا هزار خرمن گندم ، هزار سیب                         

از اشتباه آدم و حوا گذشته است

می پرسم از خودم که در این یک هزار قرن             

دوران قصه های من آیا گذشته است  ؟

آیا هنوز قسمت غمگین داستان                             

نگذشته از مقابل ما یا گذشته است ؟

شاید خبر نداشته باشی که بعد  تو                           

بر من چه روزها و چه شب ها گذشته است

شاید خبر نداشته باشی ... بگذریم                          

دیگر قطار عاشقی از ما گذشته است

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 17:13  با دستان مبارک مهدی | 
فاصله

فاصله

در کوچه های فاصله تنها نشسته ام

دور از شعاع گرم رخت تنها و خسته ام

چشم به جاده تا تو.بایی ، غروب شد

اما هنوز پنجره ها را نبسته ام

حس می کنم که بی تو تر ک می خورد دلم

حس می کنم که بی تو غروری شکسته ام

هر شب نگین سبز قنوتم خیال توست

از هر چه غیر قبله چشمت گسسته ام

تا در نگاه مضطربت آه نشکند

آرام بغض حنجره ام را شکسته ام

باشد دوباره حرف تو اما نگاه کن

اینجا در این غروب که تنها نشسته ام

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 15:4  با دستان مبارک مهدی | 
دوستت دارم ...

مرغ عشق

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 17:23  با دستان مبارک مهدی | 
غم پنهان

غم پنهان

می سوزد اندرونم اما چه می شود کرد

یا ساختن مدارا یا سوختن مدارا

این روزهای غمگین بی آرزو و سنگین

کی می رود خدایا ...

فریاد می کشد دل من سوختم در این درد

آخر بگو تو با من تا چند غصه و غم

آهی به دل کشیدم آهی به وسعت مرگ

ناگاه سیل اشک را من روی گونه دیدم

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 10:0  با دستان مبارک مهدی | 

کوچ

آمد گذشت از من و ساده سلام کرد

با یک نگاه کار دلم را تمام کرد

پروانه های سبز نگاهش قشنگ بود    

با یک نسیم خنده به من احترام کرد

مشتی غزل ز دفتر احساسهای خود

آورد و در کلاسهای دلم ثبت نام کرد

چیزی به نام عشق دراعماق جان من   

یکباره با تمام وجودش قیام کرد

اما چه زود رفت و دلم را دچار این     

انبوه زخم کهنه ی بی التیام کرد

2 نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 16:8  با دستان مبارک مهدی | 

 خیال آتشین

خیال آتشین من شرر به دیده ام زند

کند دلم بهانه ای و تازیانه ای به دیده ام زند

صدای رعد و صاعقه است صدای دل شکستنم

گذر کند هوای سرد سرنوشت ز لابه لای خرده های این دلم

هوای سرد سرنوشت به هر طرف رود

ز آتش دلم شراره ای به خرمنی زند

چه کرده اند با دلم ؟

چه آمده است طالعم

ز تنگ دل به خط اشک

به روی صفحه های سرنوشت من نوشته اند

به یک تلنگر خیال آتشین شکسته ام ؟

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 15:4  با دستان مبارک مهدی | 
بيد مجنون
 

 بيد مجنون

نگاهش مثل یک رقاصه زیبا

به روی صورت بی روح من رقصید

و با رقص پر از احساس خود ناگاه

گل قلب و وجودم چید

دلم لرزید و

از سینه برون افتاد

نگاهم مات و خیره ماند

گمانم حال من فهمید

و مثل فاتحان خندید

از آن خنده مثال بید مجنون

سخت لرزیدم

و از فردا چه ترسیدم

ولی اندوه

ترس و لرز

چه بی سود ، چه بیهوده

که نامرد

قلب من دزدید

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 14:5  با دستان مبارک مهدی | 
سفر

سفر

 

چمدون بوی سفر ، کفش خستم دم در

نگاهت خالی ازعشقومن شیدا در به در

التماس و شوق چشمام دیگه فایده

نداره

تومیگی خدابه همرات دست من گرمی نداره

دو قدم هنوز نرفته ایستادم صدام نکردی

برنگشتم اما دیدم تو واسه همیشه رفتی

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 16:16  با دستان مبارک مهدی | 

حباب

مرغ عشق

من شدم يوسف زليخايم در اين دنيا كجاست

ميزنم آتش به عشقم هر غمي ز من رواست

ناسزا گويم كه من ترفند اين دنيا شدم

با بهارت آمدم در هر خزان رسوا شدم

من شكستم چون حبابي تا كه دريايي شوم

تا گذر كردي زمن مجنون صحرايي شدم

شاهدم گفتي كه عشقم را چه غوغايش كني

سر به سر كردي دلم را تا كه رسوايش كني

من كه نامت را قرين نام رندان مي‌كنم

عابدي را مي‌گردم و دل را به زندان مي‌كنم

 

2 نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 18:7  با دستان مبارک مهدی | 
روز سیاه
 

روز سیاه

مرغ عشق 

چشمان تو گر ماهتاب من نمی شد

عاشق شدن جرم و گناه من نمی شد

تهمت به پاکی من بیچاره بستند

حتی خدا پشت و پناه من نمی شد

باشد تو بی انصاف یادت رفته باشد

اینها جواب اشتباه من نمی شد

دیگر نمی آیی سراغم را بگیری

آنقدر هم جرم گناه من نمی شد

حتی اگر یک لحظه عاشق می شدی تو

لعنت بر این روز سیاه من نمی شد

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 18:48  با دستان مبارک مهدی | 
 

شيشه ي بغض من آرام شكست

و تو آنسوي افق خنديدي

خنده ات در هر آرزوي خوب مرا بست كه بست

و صدايت ،

مثل پتكي به سرم كوفت كه :

هي دير شده بايد رفت

وتو انگار نمي داني

كه دلم دور ازتو

به صداي پاي باد هم مي شكند.

 

2 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 12:57  با دستان مبارک مهدی | 
 

شمع

شمع باشم سوز را در بر کنم

بار دیگر ناله ای از سر کنم

بار اشکم می چکد از دل برون

تا دمی این نرگس دل تر کنم

باز هم غرق این آتش شوم

تا که این دلمرده خاکستر کنم

my love

ترحم

باورت نمی شود که من

در خطوط دست های تو گمم

لحظه ای درنگ کن

قسم به آبی تبسمت

من همان همیشه ی

همیشه قابل ترحمم


غمی هر دم به دل از سینه صد چاک می ریزد        ز سقف خانه درویش دائم خاک می ریزد


2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 8:17  با دستان مبارک مهدی | 

 

 ايستگاه قطار

 

 در انتظار رسيدن در ايستگاه قطار

 نشسته ام که بيايي تو از مسير بهار

 و من به وسعت ترديد خود مي انديشم

 چه شاعرانه مي آيي به ديدنم اين بار

 تو در سپيده مي آيي فرشته معصوم

 و عطر روسري ات مي کند مرا بيدار

 طلوع مي کني ازپشت کوه شعر و غزل

 در امتداد شبي اين چنين ز غم سرشار

 خوش آمدي قدمت روي چشم من بانو

 و انتظار سر آمد در ايستگاه قطار



اگر در کهکشانی دور

دلی ، یک لحظه در صد سال

یاد من کند بی شک

دلم من در تمام لحظه های سال

به یادش می تپد پرشور

 

2 نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 7:41  با دستان مبارک مهدی | 
 

 تمنا

عشق منی برای همیشه ...

به من عاشق دل خسته گهی کن نظری

تا شوم تازه دل و روی نمایم چو گلی

تو که بودی شرر آتش عشق دل من

ز چه رو رفتی و آتش بگرفت محفل من

من ماتم زده را بین که شدم عاشق تو

چه کنم لیک نبود این دل من لایق تو

 

دوست می دارم من این اشک شب و آه سحر

عاشقان را در صبوری می کند تحسین خدا

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 7:57  با دستان مبارک مهدی | 
 

 لحظه دلواپسی

 

 دوستت دارم ...

 

 تو حباب لحظه ها در هیاهوی نگا

 

   در سکوت هر صدا تو رو می خوام از خدا

 

     توی شهر بی کسی لحظه دلواپسی